‏نمایش پست‌ها با برچسب متون روانشناسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب متون روانشناسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

سفر روح (قسمت پنجم):دعوت طبیعت


صبح موسیقی بسیار زیبایی در پس زمینه افکارم به نوازش بود ، گوش سپاردم چه جالب آهنگ "keys to imagination - yanni" بود که نت به نت در ذهنم زده میشد...  پیاده در مسیر میرفتم هوای زیبای بهاری احاطه ام کرده بود ، به خود گفتم یانی با تمام وجودش در طبیعت ادغام شده که تونسته اینچنین زیبا بنوازه، ای کاش من هم سهمی از طبیعت داشتم ، صدایی را شنیدم که گفت تو هم با طبیعت هماهنگی چون داری آهنگ منتخب روز او را میشنوی (!)، با او همراهی چون نشانه هایش را کمابیش درک میکنی ، آنروز ماهی های برکه نجوای تورا شنیدند و به طبیعت پیامتو رسوندن و هم اکنون من اینجاهستم که کارت دعوت کائنات را به تو هدیه دهم . روح من از شوق سرشار بود ، به مهمانی ایی میرفتم که مدتها انتظار دیدار میزبانانش را داشتم .بار دیگر باد به سویم آمد و گفت امروز تو مهمان من هستی ، همراهم باش . در شهری او ارام مینواخت و در شهر دیگر ابرهای باران زا را به بارش میگمارد ، دردریایی گرداب به پا میکرد و در دریای دیگر به حرکت کشتی ها کمک میکرد ، در جنگلی طوفان میشد و در دشتی، پهنآور سایه ی آن سرزمین. پرسید" ماهیت مرا چه ارزیابی میکنی ؟ "گفتم :خیر و شر ، مهر و خشونت ، آرامش و بی قراری ، صبر و نگرانی را در تو میبینم.
گفت پس داستان حضرت موسی و حضرت خضر را به یادآور ، گاهی از دید تو کاری خیر است اما از حقیقت چه دانی ؟ گاهی دیگر در نظرت کاری شر است اما باز از حقیقت چه دانی ؟ گاهی از طریق خشونت راهی به سوی حق میبابی و گاهی به واسطه ی مهری اندک، از راه او باز میمانی .
ای مهمان عزیز من، تنها ایمان است که حقایق را آشکار میکند. به خاطر بسپار که  پیروزی برای افرادیست که به زلالی و بخشایندگی آب چشمه مینگرند نه به وسعت و محدوده ی آن
دی ماه 89
رعنا اردکانیان

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

مشکلات و شکلات

دو سال پیش دوستی به حالت طعنه بهم گفت: کسانی که به ظاهر شاد هستند ، در باطن بیشترین غم ها را دارند ! سنگینی حرفش در دلم نشست ، به خودم گفتم خب این حرف یعنی چی!؟
جالب استکه همان هفته با خانم مهندس محسنی آشنا شدم ، بانویی بسیار شاد و فعال و مثبت بین ، او تمام وجودش سرشار از "گانگ هو" ها بود . در یکی ازجلسات گفت: شانس وجود نداره بلکه شانس تنها به تعبیر ما از رویداد ها  و دقت ما در دریافت نشانه هاست، گفتم چه جالب، همین جمله را هم میشه واسه شادی و غم در نظر گرفت.
بعد ها که یاد حرف دوستم راجع به خودم می افتادم خندم می گرفت ، آدم ها چه راحت میتونند شادی دیگران را به دید منفی بنگرند تا در زندان غم خودشون آسوده تر اه و اندوه بکشند!
غم ها ، ناراحتی ها ، نبود ها و مشکلات همیشه هست ، منظورم اینه که همیشه دلیلی میتونه وجود داشته باشه که انسان را ازرده کنه، اما برای یک فردی که "به قول استادم در پی رویداد ها ، به دنبال نشانه ها می رود" و از میان ان ها فرصت ها و شانس ها را می سازد ، برایش بسیار کم زمان غم خوردن و اندوه کشیدن می ماند . و البته بسیار کمتر برایش زمانی میماند که نسبت به امور و حریم سایرین تجسس و دخالت کند . چرا که به دنبال "افسانه ی شخصی" خود است . و اولین گام برای این ماجراجویی ، پرنشاط بودن و شاد زیستن و مهر بخشیدنه .
دقت کردید تفاوت میان مشکلات و شکلات در م اول است! همام م منفی گرایی (!) برای" سفر به افسانه شخصی" لازم است که این م را نادیده بگیریم تا مشکلات را به دید شکلات بنگریم و با تجربه ی مزه چشی ان ، انرژی گیریم و گام بعدی در مسیر سفر را پر توان تر و با تجربه تر بپیماییم. 
اری  ای دوست قدیمی،  من با اینکه مثل سایر ادما مشکلاتی دارم ، اما شادی طعم شکلات را نیز در یاد دارم . 
اذر 89
رعنا اردکانیان

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

سفر روح (بخش اول): دروازه عشق

هنوز یادمه اقای لطفی را ، دبیر انگلیسی کانون زبان ایران ، او وقتی فرصت میافت برای دانش اموزانش جملات ، نکات و عبرت های اموزنده و پرورشی میگفت که البته چه قدر برای ما دختران 13 ساله که به سن تحول نزدیک بودیم موثر بود، از میان تمام انچه که به ما اموخت این جمله اش در روحم نشست :"از خود بپرسید دلیل حضورم در این دنیا چیست؟برای چه امده ام و هدفم چیست؟" یادمه که مدتها این سه سوال او، مغز منو درگیر کرد و اخر سر در چاله ای پر از خالی فرو رفتم ، چون به جای جواب سوال ، سوالات متعدد بیشتری در ذهنم مطرح میشد تا به جایی رسید که ذهنم هنگ کرد و با ریست مغزم کل این مساله را به فراموشی سپردم! اما سالهای بعد این پرسش مجددا مانند خوره ای بر وجودم نشست و بعد از رویدادها و رخداد های متعدد به این نتیجه رسیدم که دلیل حضورم در این دنیا این استکه:" با دستانی باز و صادقانه مهر ورزم ، حتی اگر انعکاسی نداشته باشد ،چراکه لذت بخشیدن و مهرورزدن هستکه دنیا دنیا ارزش داره" و در ادامه رویدادهای مسیر زندگانی کم کم پاسخ سوال تکمیل تر شد :"دشمنت را ببخشی و برایش پیروزِی و هدایت را طالب باشی ، حسادت و کینه را دور سازی و کودک درونت را با شادی و نشاط زنده نگاه داری ، همراه دوستت در غم ها باشی و دلیل شادمانی هایش شوی" ، راستای زندگی و داستانهایش هرکدام بر این مکتوب جملات می افزود اما جایی در خلوتکده وجودم فریاد میزد که کم است اینها همه مقدمه است و هنوز در مکتوب زندگانی ات فصل اول را نیافتی. عجیب که در میانه مهرماه و ابان ماه 89 فصل اول مکتوب برایم رغم خورد.
فصل اول مکتوب : دروازه ی عشق
امسال رایحه عشق همراه با نسیم پاییزی وجودم را فرا گرفت و برایم سازی میزد که روحم را به رقص میاورد . حسی زیبا ، متفاوت و شورانگیز .
حس اول : شتاب و بی تابی  ، حس دوم : خودخواهی ! حس سوم : غرور !حس چهارم : طمع !حس پنجم : شکست شیشه عمر دیوی که این چهار حس را داشت یعنی من ! اری خود من.
شتاب باعث میشد که صحیح درنگ نکنم ، خودخواهی باعث میشد که صحیح نگاه نکنم ، غرور باعث میشد که حق را به خود دهم و طمع باعث میشد که به این سه حس که در خود دارم افتخار کنم و بیشتر خواهم ! و داستان متفاوت عشق، اهریمن مرا شکاند و با نمایش نور خود مرا به دروازه ی عشق رساند. 
همیشه برایم این پرسش بود که "کسی را برای شخص خودش دوست داشتن" یعنی چه؟ جدا از افرادی که مگسان گرد شیرینی هستند ، مگر ما ادم ها را برای چه دوست داریم؟ اگر دوست داشتن ما حتی بدون خواسته ی ما ، برای دلیل و علتی است ، چگونه میشود کسی را به خاطر خودش دوست داشت؟ با شکست شیشه منیيّت و غرور ، با مطالعه در حضور و  وجود خود این را یافتم که هنگامی که : دلت از پلیدی ها پاک گردد ،
بال پروازت به سوی نور باز گردد ،
ذهنت از افکار خاک گرفته غبار روبی گردد ، 
عشق در وجودت خالص گردد 
و روحت به سوی نیروی هستی جهان همسو گردد
"او را"- هرکه هست ، با تمام نقص ها و خوبی هایش ، برای شخص وجودی خودش دوست داری ، با تمام نقص ها و خوبی هایش، چرا که "او" همچون آیینه ای خواهد شد که در ان خود را خواهی دید " با تمام نقص ها و خوبی هایت"!


فصل اول مکتوب : دروازه ی عشق ، یعنی در مرحله اغازین سفر روح ، همچون چشمه ای خواهی شد که یار درنگرش بر زلالی آب چشمه خود را خواهد دید و تو در زلالی چشمان او ، خود را خواهی دید.... تنها در این هنگام است که بال هایت آماده پرواز به سوی سفر روح خواهند بود ، هنگامی که به دروازه عشق میرسی ، تپش قلبت را میشنوی که به تو میگوید : تبریک میگم بلاخره از هزار راه شک ، تردید ، حدس و گمان -،با صبر و شکیبایی و فکر و تامل ، به سلامتی عبور کردی و تصمیم صحیح را گرفتی ؛ عزیزم به دروازه ی عشق خوش امدی
ادامه دارد....
-------------------------------------
ابان 89
رعنا اردکانیان

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

سفر روح (سخن آغازین):با نهایت تشکر تقدیم به تو

چند وقت پیش متنی را از کتابی خواندم به این مضمون : هنگامی که شاگرد آماده فراگیری باشد ، استاد ظاهر میگردد .
متن زیبا و تاثیر گذار بود ، با خود پرسیدم اگر من شاگردم ،قرار است چه را فرا گیرم و استادم کیست ؟
خلاء درونم به پاسخ آمد و گفت : عشق ،
گفتم چرا ؟ جواب آمد : ایا درکش کرده ای ؟ ،
پرسیدم حال استادم کیست : ندا آمد ، هنگامی که شاگرد آماده فراگیری باشد ، استاد ظاهر میشود !
و گذشت و گذشت ، ذره ذره تو به مانند سایه ای همراهم گشتی و آهسته و به نرمی فردی شدی چون آئینه ، که خود را در ان میدیم ، و اصلاح و اصلاح و اصلاح ، فرامیگرفتم از تو ،خود بهتر بودن را ، می اموختم از تو ،کامل شدن را و نیروی نشاط و شادابی .
و غم ها ! دیگر با این واژه آشنایی نداشتم ، هرچه بود تو بودی و شادی ، شادی بود و تو . 
"اهریمن" تاریکی و ظلمت و اندوه از تسخیر دل درامد و خلوتگاه دل را"اهورامزدای" نور و صفا گرفته بود و من نمیدانستم که از درون چه هیاهویی برپاست ، تا که دل به تنگ آمد و قلب به تکاپو، هردو هم صدا فرامیخواندنت ، نیروی آسمانی مرا در آغوش گرفته بود و هر آنچه در اطرافم بود ، نور بود و نور ونور . آری  در حال فراگیری بودم و تنها استادم بودی .
و بعد باز خواندم چنین متنی را :"خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی،اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر" میدانستم که باید شکر گذار بود ، شکر گذار . در پی هر رویدادی خیریت و مصلحتی است پس تنها شکرگذار خدایم گشتم و سپاس گذار تو
و امشب این متن درس تورا تکمیل کرد :"
---------------------------------------------------------------------------------------------
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
كوچك باش و عاشق ،كه عشق می‌داند آئین بزرگ كردنت را ...
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
فرقى نمي‌كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران، زلال و پاک كه باشى تصویر آسمان در توست
چرا که مردم آنچه را که گفته‌ای فراموش خواهند کرد ،حتا آنچه را که انجام داده‌ای به فراموشی خواهند سپرد 
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده‌اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند
دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد ولی نمی‌دانم چرا خیلی‌ها و حتی خیلی‌های دیگرمی‌گویند 
این روز‌ها دوست داشتن دلیل می‌خواهد و پشت یک سلام و لبخندی ساده دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
ودنبال گودالی از تعفن می‌گردند
دیشب که بغض کرده بودم باز هم به خودم قول دادم من سلام می‌گویم 
و لبخند می‌زنم و قسم می‌خورم و می‌دانم عشق همین است به همین ساد گی
پس ، برای همسایه‌ای که نان مرا ربود، نان
برای دوستی که قلب مرا شکست ، مهربانی
برای آنکه روح مرا آزرد ، بخشایش
و  برای خویشتن خویش آگاهی و عشق آرزو دارم"
--------------------------------------------------------------------------------------------------
برای درس زیبایی که به من اموختی ، متشکرم
و برایت آرزو دارم که تو نیز در مکتب خانه ی خود فراگیری
چراکه هنگامی که شاگرد آماده آموختن شود استاد ظاهر میگردد
30 مهر 89
رعنا اردکانیان

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

فلسفه روزه :


چندی پیش فردی ازم پرسید که چرا روزه میگیرم ؟ جواب خاصی برایش نداشتم جز اینکه در ذهن خود نیز به دنبال پاسخ این چرا بودم . اندکی ذهنم  مشغولش شد و باعث شد که تکه های پازل ذهن اشفته را در کنار یکدیگر مرتب کنم تا به جوابی برسم. اول از همه به دنبال پاسخ فلسفه نگارانه ی موجود در کتب ها و گفته ها رفتم ، چرا روزه میگیریم ؟ تک تک پاسخ ها برایم منطق صحیح را ایراد نمیکرد و بیش تر به مانند پاسخی بود سطحی که تنها رفع تکلیفی باشد از سوال کننده . که معمولا پاسخ ها برای عموم این چنین اند:
برای اینکه به یاد فقرا بیافتیم!
برای اینکه زیاده روی نکنیم!
برای اینکه قدر نعمت بدونیم!
برای اینکه سالم زندگی کنیم!
چون دانشمند ها هم رمضان را تایید کردن و گفتن خوبه!
چون در سایر مذاهب هم روالی مانند رمضان ما و روزه گرفتن هست !
چون اسلام گفته و جزو واجباته!
چون گذشتگانمان میگیرند پس یه چیزی میدونند که روزه میگیرند پس ما هم روزه میگیریم!
واسه رژیم خوبه و لاغر میشیم!
نمی دونم اما میگیرم ، دلیلی هم ندارم!!
واسه امتحان الهی و صبر و ....!
واسه اینکه توی این ماه دروغ نگیم ، غیبت نکنیم و ....!
و جواب هایی به این ترتیب ...
اما به نظرم علت اصلی قرار دادن ماه رمضان در اسلام موارد فوق نیست بلکه فلسفه ی رمضان به این است که خدا ا به ما در سال یک فرصت  30 روزه را میدهد که با نخوردن (که معمولا بزرگ ترین نقطه ضعف هر ادمی است!) این سوال را از خود بپرسیم و چون در پی یافتن جوابش باشیم از کسی جز خود نمی توانیم پاسخی بشنویم چرا که پاسخ هر کس به این سوال انعکاسی است از ضمیر ناخودآگاه و شخصیت درون آدمی . 

به عنوان مثال اگر پاسخ شما به این سوال این باشد که چون همه میگیرند پس ما نیز اینچنین : این بیانگر این است که شما بدون جستجو و کنجکاو در باره رمضان تنها به عمل دیگران بسند میکنید و به تقلید بی پرسش راضی هستید و در پارادایم وسنت اجدادیتان قرق شدید ، انعکاس ضمیر نا خود آگاه شما این است که : جسمتان روالی روز مرگی را طی میکند و این مورد  در اسلام به شدت نهی شده ،( به قول حضرت علی :فردی که دو روزش مثل هم باشد مسلمان نیست ) این اهمیت پارادایم شیفت یا همان سنت شکنی را دراسلام نشان میدهد چرا که محمد خود بزرگ ترین سنت شکن جهان بوده و اعرابی را که عمری بت می پرستیدند را با خدا ی یکتا آشنا میکند .

پاسخ هایی که مربوط به سلامت جسم و رژیم و ... هست بیانگر این است که ضمیر نا خود آگاه شما به دنبال فرصتی میگردد تا به شما تغذیه سالم و سالم زیستن را تذکر بده ، گویی که شما به علت مشغله های کاری و ذهنی اهمیت سالم زیستی را فراموش کرده اید و با خوردن مواد نامرغوب و اضافه خوری و ... به بدن خود ،ناخودآگاه ضربه میزدید. در قران به صرفه جویی و سالم زیستی اشاره شده وبه میوه ها و خوراکی ها و فواید ان ها اشاره نموده .

 اگر پاسخ مربوط به امتحان الهی و صبر و  عدم اقدام به گناه و ... است ، بیانگر این است که ضمیر ناخودآگاه شما به مرحله ای از شناخت روح شما رسیده و خواستار پیشرفت شما در ضمینه اخلاقیات و روانشناسی است چرا که با صبر پیشه کردن و تامل قبل از انجام گناهان روزمره از صغیره تا کبیره جسم و روح شما به مرحله زیبایی از شناخت درون ، رفتار و کردار و گفتاری نیک میرسد و همانطور که قران فرموده هرکس خود را شناخت خدای خویش را نیز می شناسد .

اگر پاسخ شما مربوط به یاد فقرا و دستگیری مستمندان و کمک به مضلومان باشد ، بیانگر این است که ضمیر ناخودآگاه شما در شما توان مهر ورزی و پخش عشق را میبیند و میخواهد به شما طعم زیبای بخشش و تجربه زیبای همراهی و همیاری را بچشاند .
به نظرم فلسفه رمضان به این است که خداوند هر سال به ما این فرصت یادآوری را میدهد که از خود بپرسیم و بر خود آگاه شویم و نسبت به پیشرفت و بهبود خود از شکست سنت ها تا پخش عشق و بخشش مهر پیش رویم .

رمضان میهمانی خدا نیست بلکه به مانند مسابقه ی بیست سوالی است که در ان ما شرکت میکنیم اما اینبار مجری و میهمان مسابقه خودمانیم و ضمیر ناخودآگاه خودمان. 
و در انتها یک سوال باقی میماند : ایا برنده ی امسال مسابقه ی بیست سوالی هستیم یا خیر؟
شهریور 89
رعنا اردکانیان

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

گانگ هو دوست من


سال گذشته استاد عزیزم پیشنهاد کرد که کتاب گانگ هو را بخونم ، اما چون در خلاصه تعریفی که از کتاب داشت اسم چندتا جونور را داشت ، به خودم گفتم برو بابا! کی حال و حوصله جانورشناسی را داره!
هفته ی پیش از کنار کتابفروشی رد میشدم و به ناگاه ، گانگ هو را در دستان خود دیدم! شروع به خواندن کردم و با هر خط علاقه ام بر ادامه بیش تر میشد ، گانگ هو کتاب مدیریتی برای شرکت ها و سازمان ها بود ، اما میتونستی اونو در خودت نیز رشد بدهی!
دقت کردید که یک سری موارد باید در زمان خودشون اتفاق بیافته ؟ گانگ هو کتابی بود که درست در زمان درست در دستانم قرار گرفت. 
مشخصات کتاب:
گانگ هو! Gung ho: مدیریت شگفت انگیز
کنت بلانچارد، شلدون بولز، صدیقه ابراهیمی (مترجم)، علی ابوطالبی (ويراستار)
و اما انچه که از کتاب دوست داشتم به خلاصه :
روحیه سنجاب ها :کار ارزنده
بدانیم که کار ما در بهبود جامعه مؤثر است و  همه برای یک هدف مشترک کار می کنیم و اینکه
ارزشها همه طرحها، تصمیمها و عملیات را رهبری می‏کنند.
شیوه سگ های ابی: برای رسیدن به هدف کاملا مراقب و مسلط باشید
به سایرین اعتماد نموده و با مشخص کردن وظیفه هرکدام ، آنان را در انجام کار ازاد گذاریم
افکار، احساسات، نیاز ها، رویا ها و آرزو ها را محترم شمرده ، شنیده و به آنها عمل شود.
رهاورد غاز ها: یکدیگر را در جریان کار تشویق کنید.

به صورت خلاصه آنچه من از این کتاب دریافت کردم:
برای رسیدن به هدفت ، برای کارهایت ارزشگذاری کن ، خود را در بروز ایده ها و تخیلات ازاد بگذار و ان ها را عملی کن ، به احساس درونت گوش سپار و خود را در رسیدن به ان تشویق کن ، تشویق کن و تشویق کن - تو خواهی توانست

و با جمله زیبای باربارا دی انجلس، این پست را تکمیل میکنم :
آخرين بار كه به عشق و شور زندگي نهفته در وجود خود اجازه داديد تا بيرون آيد و كمي بازيگوشي كند كي بود؟ آخرين باري كه از بازي با بچه ها به همان اندازه ي آنها لذت برديد ، كي بود؟ آخرين باري كه از زنده بودن خود به هيجان آمديد كي بود؟ نگران نباشيد ديگران درباره شما چه فكر مي كنند. به اين فكر نكنيد كه آن چه را دوست داريد انجام بدهيد چقدر عملي ، مفيد ، يا موثر است. مضحك باشيد ، عاشق باشيد ، با شور و حال زندگي كنيد . خودتان باشيد

مرداد 89
رعنا اردکانیان

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

ارزوی دانشجو وبازاری

ساعت دانشگاه به پایان رسیده بود و سیل عظیمی از دانشجو ها در خیابان در حرکت بودند و همراه پیاده رویشان ، شاد و خوشحال از اتفاقات آنروز سخن میگفتند تا به نزدیکی مغازه ای رسیدند ، از پشت شیشه های مغازه، پسرکی همسن انان نظارگر شادی و هلهله بیرون بود و در دل به خود میگفت : ای کاش منم مانند انان تحصیل میکردم و مدرک مهندسی یا دکترای خود را میگرفتم ، چه زندگی بهتری داشتم اگر ادامه تحصیل میدادم حیف از جوانیم که در پشت این مغازه حروم شد . فارغ از اینکه دانشجویان پشت شیشه با اندوه و غصه به یکدیگر میگفتند : بچه ها اگر ما هم  به جای خوندن این درس های بی فایده و هدر دادن وقت و سرمایه مان برای گرفتن مدرکی که حتی اندازه خروس قندی برای شرکت ها و اداره ها ارزش نداره مثل این پسره یک کسب وکاری راه میانداختیم و اگر اینچنین بود چه زندگی بهتری داشتیم ، حیف از جوانیمان که در نیمکت های دروس بی محتوا هدر شد!
این صحنه برای شما اشنا نیست ؟
شهریور 89
رعنا اردکانیان

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

حکومت اسکندر در ایران



  می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟
 
یکی از مشاوران می گوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».
 
اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می دهد:
 
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آن ها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آن ها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

تمنا باید قوی باشد


استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :
-  امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .
از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .
یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .
فریاد زد :  نزدیک بود مرا بکشید !
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :
-  نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .
- احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود !
-  دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم .
از کتاب زیبای پائولو کوئیلو